ميرزا حسن حسينى فسايى

154

فارسنامه ناصرى ( فارسى )

كه چون داراب پسر هماى چهرزاد بر تخت پادشاهى نشست مردم را به داد خود مژده داد و از هرسو مردم با هديه‌ها به نزد وى آمدند ، چنان بد كه روزى ز بهر گله * بيامد كه اسپان ببيند يله ز پستى برآمد به كوهى رسيد * يكى بىكران ژرف دريا بديد بفرمود كز روم و از هندوان * بيارند كارآزموده گوان بجويند ز آن آب دريا درى * رسانند رودى بهر كشورى چو بگشاد داننده از آب‌بند * يكى شهر فرمود بس سودمند چو ديوار شهر اندر آورد گرد * ورا نام كردند داراب‌گرد يكى آتش افروخت از تيغ كوه * پرستنده آذر آمد گروه « 1 » در بلعمى و غرر اخبار ملوك الفرس و مجمل التواريخ نيز بناى اين شهر به داراب منسوب است : « و داراب‌گرد شهرى است در فارس كه داراب آن را بنا كرد » . « 2 » و اردشير بابكان در آنجا بوسيله « بيرى » ملك داراب‌گرد تربيت شد و « چون بيرى بمرد اردشير شهر داراب‌گرد بگرفت و ميان مردمان داد كرد و تواضع و رعيت او را دوست گرفتند و اردشير مولود خود منجمان را بنمود همه گفتند ملك زمين بيشتر به تو رسد . » « 3 » و داراب نخستين پايگاه پيشرفت و جنگاوريهاى اردشير بابكان بود . « 4 » در غرر اخبار ملوك الفرس نيز آمده است كه « دارا به ايجاد ابنيه و عمارات رغبت بسيار داشت شهرى بنام دارابجرد در ايالت فارس بنا كرد و اسيران يونانى را در آن مستقر و آتشكده بسيار در آن ايجاد نمود . » « 5 » و مجمل التواريخ مىنويسد : « داراب از عمارت به پارس اندر ، داراب كرد بنا كرد و ناحيت اكنون بدان بازخوانند و پيش از آن اسبان فركان ( : حمزه : استان فركان ، ( ص 29 ) ) اما ابن بلخى در كيفيت گشايش آب دريا و ساختن رودها در داراب سخنى ديگر دارد . او مىنويسد داراب « دارابگرد ( : دارابگرد ) از پارس بكرد و خندقى گرد بر گرد آن ساخته است كه آب آن مىزايد و قصر آن پديد نيست » « 6 » همو درباره داراب مىنويسد : « شهرى است مدور چنان كه به پرگار كرده‌اند و حصارى محكم در ميان شهر و خندقى كه به آب معين برده‌اند و چهار دروازه بدين حصار است . . . و موميائى از آنجا خيزد و كانى است كه از هفت رنگ نمك از آنجا خيزد . » « 7 » مرحوم بهار عقيده دارد كه دارابگرد مخفف داراآباد كرد است بهار مىنويسد : « شهرت دارابجرد ( : دارابگرد ) كه تصور شده است از لفظ « دارآب » و « گرد » مشتق است و هر تصورى ناصواب است چه آن نام در اصل « دارابادگرد » است . كه بعدها « دارابدگرد » و « دارابجرد » شده

--> ( 1 ) . فردوسى ، شاهنامه ، جلد ششم ، ص 374 ، بيت 23 ، چاپ مسكو ، 1967 . ( 2 ) . بلعمى ، ترجمه تاريخ طبرى ، به كوشش مشكور ، ص 82 ، چاپ تهران ، 1337 . ( 3 ) . بلعمى ، ترجمه تاريخ طبرى ، به كوشش مشكور ، ص 83 ، چاپ تهران ، 1337 . ( 4 ) . بلعمى ، ترجمه تاريخ طبرى ، به كوشش مشكور ، ص 84 ، چاپ تهران ، 1337 . ( 5 ) . ثعالبى ، غرر اخبار ملوك الفرس ، ترجمه فارسى : شاهنامه ثعالبى ، ترجمه هدايت ، ص 84 ، تهران ، 1328 . ( 6 ) . ابن بلخى ، فارسنامه ، به كوشش لسترانج و نيكلسن ، ص 55 ، چاپ كمبريج ، 1921 . ( 7 ) . ابن بلخى ، فارسنامه ، به كوشش لسترانج و نيكلسن ، ص 129 ، چاپ كمبريج ، 1921 .